ADABIYATİ TÜRKIYE: Attilá İlhan

Wednesday, November 30, 2005

Attilá İlhan

ادبيات ترکيه / فارسی : ياشار احد صارمی

منتظرم باش !






گفت که در انتظارم بمان ،
خواهم آمد
من نماندم ،
او هم نيامد.
چيزی شبيه مرگ بود
ولی هيچ کسی نمرد !
BEKLE
Geleceğim bekle dedi
Ben beklemedim o da gelmedi
ölüm gibi birşeydi
Ama kimse ölmedi





چگونه می شود
که از سر و رويش
گل می بارد
آن درخت زرد آلو را
در نور شنا می کند
از هر سراغ که می بينيش
چشم هايت کور می شود از ..
در حاليکه من
ديگر غروب شده‌ام
برگهايم می ريزند
آرام آرام
اسم من پاييز ...





شهريور پيچيده


همانجا که هستی بمان
ترکم نکنی چه می شود مگر ؟
ها ؟
ترکم نکن لطفا !
تو که پليکان نيستی .
بی خودی خودت را با او مقايسه نکن.
تو که پر و بال پرواز نداری
خسته می شوی می افتی
بيا در همين ساحل زندگی کن
حالا بگذار کشتی ها بی تو بروند
بقيه را نگاه کن
تو هم مثل آنها سرت در کار خودت باشد
بمان اينجا پيش من
لطفا نرو
ترکم نکن !




سودايی چنين !

چه زنهايي را كه دوستشان داشتم و نبودند
.زنهايي كه مثل پاييز باران مي پوشيدند
تا نازشان مي كردم كوچك و كودك مي شدند
تا تركشان مي كردم ابرآلود مي شد چشمانشان از ترس !
چه زنهايي كه دوستشان داشتم و نبودند
تو عشقي از اينگونه را هرگز ديده اي ؟
نه !
نگوييد كه مرا فراموش كردند
هنوز هر از گاهي نامه هايشان می رسد
چه زن هايي كه واقعي نبودند
آرزو بودند ،
اميد بودند
.شبيه ترانه اي ، شبيه شعري
چه زن هايي كه سودايشان را داشتم و نبودند.
عشقي از اينگونه را تو هرگز ديده اي ؟
در تنهايي هايم دستانم را گرفتند آن زنها
دلم شور مي زند از اين پچپچه‌هاي در دورشان
چه زنهايي كه انگار گروه ابرهايي بودند در كاروان آسمان
كسي نمي داند آنها كجا رفتند ؟
چه زنهايي كه دوستشان داشتم و هرگز نبودند
دوست داشتني از اينگونه را تو هرگز سراغ داري ؟




چكارت كردند ؟
1977
آن صبح بيرون آمده بودي يا يك روز قبلش ؟
انگار كه بر لبه‌ تيغ راه مي رفتي ،در لبهاي سرد و يخ زده‌ي آهن ها !
چه حجره هاي تاريك و تنگي در چشم‌هايت بود. !
وقتي كه تو را ديدم از آزادي خود خجالت كشيدم .
بگو چه دوست داري بنوشي ؟
چاي يا قهوه؟
راستش اول نشناختم تو را
خيلي...خيلي عوض شده‌اي !
موهايت بلند بود و تا شانه هايت مي رسيد
دلمان خنك مي شد از رنگ طلايي موهاي تو .
خودت كوتاهش كرده‌اي يا آنها ؟
آه ، ماه در دلمان می‌روييد‌،
وقتي كه تو مي خنديدي .
مرا ببين كه چه بيهوده در پي آن خنده‌ي قديمي توام در پشت آن كوه‌هاي دور و دير !
آن صبح بيرون آمده بودي يا يك روز قبلش ؟
راستش بار اول به جا نياوردم تو را،
آخر خيلي عوض شده‌اي !
چاي دوست داري بنوشي يا قهوه؟
حسابي سيگاري هم شده‌اي !
من كبريت ندارم .
طوريت شده ؟
دست هايت چرا مي لرزند ؟
تو كه دختر شادي بودي چكارت كردند ؟
چه بلايي سرت آوردند ؟
يکريز اين مژه‌هايت هم كه خيس مي شود .
آن صبح بيرون آمده يودي يا يك روز قبلش ؟
قيافه‌ات خيلي عوض شده
نشناختمت !




منو ول كن آيسل

از من يكي بگذر آيسل ،
من لايق تو نيستم !
حدس می‌زنم كه مرگم به زودي و ناگهاني باشد
من آدم بدي هستم خانم ، تاريك و كمي زشت !
تركم كن آيسل ،
نمی‌خواهم تو را ديگر .
تو در باران من نمی‌تواني راه بروي ،
سردت می‌شود خانم
شب‌هاي مركبي من موهاي طلايي تو را پريشان مي كند
اگر خواب هاي مرا بخوابي ، آه می‌ترسي .
تو هيچ ، هرگز نمی‌تواني لحظه‌هاي مرا زندگي كني آيسل عزيز ،
برو ديگر من براي تو نيستم
به خاطر من روشنايی‌ات را كثيف و تيره نكن .
من آدم بدي هستم.
تاريك و قدري هم زشت .
سوت من به درد دهان تو نمی‌خورد
می‌افتد از دهانت .
چشم‌هاي من تنهايي تو را بزرگتر و سريع تر می‌كند
قطارهايم تو را به شهرهاي پرت می‌برند
آنقدر می‌ميري كه در اين كار استاد می‌شوي
مي نشيني و ترس و نگراني جمع می‌كني
دردهاي من كمرت را خم مي كند خانم .
هرگز شادی‌هاي من با شاديهاي تو يكي نمی‌شوندآيسل
برو ديگر ،
من كسي نيستم كه تو برايش بماني
باور كن كه من نااميدم آدم بدي هستم ،تاريك و قدري هم زشت .
به هنگام شادي من تو غمگين خواهي بود
تو حزن باييز را نمی‌داني و سوزش را نشنيده‌اي ، می‌دانم
كشتي درونت هنوز به جزيره هاي تنهايي سفر نكرده
راه من وارونه و بلند است
زنگ می‌زند گوش درونم
سفر تودرتوي من قطعي ست .
حالا افكار عجيب و غريب به سرت نزند خانم
بيا دست ار سر كچلم بردار ،
من لايق تو نيستم ، گفتم كه !
حدس می‌زنم كه مرگ من به طور ناگهاني اتفاق بيفتد
من هم آدم بدي هستم ، هم تاريك و هم كمي زشت
.دوستت دارم آيسل
مرا ترك كن خانم !






برای شنیدن يکی از شعر های آتيلا ایلهان با صدای خودش این جا کلیک کنید

و يا اين جا را :
İstanbul Ağrısı -Atila İlhan

0 Comments:

Post a Comment

<< Home