M. Bülent Kılıç
شعر : م . بولنت کيليچ
فارسي : ياشار احد صارمي

Gülhatmi
گل خطمی
بگو که این می تواند فنا هم باشد
اما من ترجیح می دهم حوالی یک باجه تلفن
گل خطمی بدست قدم بزنم
برای چشمها شان که هی از راز این گل سئوال می کنند
داستان های پلیسی تعریف می کنم
می گویم ..
در اتاقی سرد و یخ زده
مرده ای دراز کش و ول
بر زخم شقیقه اش گل خطمی نهاده اند ...
انگار مهر رسوایی باشد که برق می زند از فلاش ها و زیر نور مرده ی لامپ 75 واتی
کاراگاه حدس می زند که قاتل باید مادام سوسوتریس *باشد
شاید هم کار یک پری از دیار وداها
اگر از من بپرسید
می گویم به کف دست مقتول نگاه کنید
اگر در کف دستش لکه خونی دیدید
مقتول خود تموچین است
وگرنه دیگر خدا می داند
یک معما
شاید هم برای همیشه معما
لاینحل و هزار تو .
در چشم سین جیم کننده گان زهرخندی بی رحمانه و تاریکی هست
انگار داستان مرا باور نکرده اند
ژتونی که در دستم بود آرام مذاب می شود
لکه خونی در کف دستم !
و گل خطمی از دستم آهسته به زمین می افتد
می افتد که عجوزه ای یکباره حاضر می شود که خم می شود تا گل خطمی را بردارد به دستم ...
وای در دستم تبدیل می شود به کاسه آبی
عجوزه فالم را می بيند
و می گوید :
" په پیادی
همان پری وداها
زمانی عاشق تو بود
و تو ملوان فینیقی
به هیئت مذاب
می گفتند دستان دختری شبیه عروس های دریایی در روح و افکارت شب و روز شنا می کنند
از این حرف ها و مثل این چیزها
و چه ها که نمی گفتند
ولی تو او را شبی در صخره ها گم کردی
**از این رو اسمش را گذاشتی بانوی صخره ها !
...
حکمت که داده شد
آنها آنجا در سواحل آتن به انتظارت نشستند
کشتی دولوس تو را خواهد آورد که اعدام شوی
آب در کاسه را هم زدم
و فوج فوج آدم دیدم که دایره وار می گشتند ***
سربندهاشان را پای درخت طوبا انداخته بودند
خرقه هاشان را که وارونه به تن کرده بودند
باد افراشته بودش
چون بادبانی از باد به ساحل نزدیک می شدند
آب توی کاسه را هم زدم
در خونش رعد و برق می جهید
شوکران داشت دیوانه می شد
روحت را با باد دهانم آرام راندم سوی بی کران ها
نور روانی بودی انگار تابیده از روزنه ای
در آن فضای خالی به حرکت آمدی
ولی انگار ... آه ناپدید شدی .
فوت کردم فوت کردم
در آب ستارهای دور را دیدم
ستاره های دور و تاریک در آب !
در کف دستم گل خطمی می رویید
گل خطمی و لخته های خون بر اندامش
در برگ هایش
دست بردم در آّب و گل خطمی را خفه کردم !
باید در ستاره های دور می یافتمش
باید در ظلمات می جستمش
آن روح پریشان و بی چاره را !
به راه افتادم
به راه
آب در کاسه قطب نمایم شد
****راهروی از رسیدن والاترست
از من بپرسید
این فنای تیره دوگانگی می زاید همواره
چیزی که می خواستم بگویم
بعد از آن همه سرگذشت
و سفرهای خمار باز هم هراسم شد تا به پیشوازت بیایم
اینک اما می خواهم همه دانسته هایم را فراموش کنم
به چیزهای خیلی ساده و معمولی
مثلا به آن لکه سرگشته که روی بارانی ات نشسته است
یا به سبیلهای زبرت که از توتون زرد می زند
تنها برای اینکه مال تو اند دل بدهم"
این فنایت واقعی ست
با اینکه اغلب با وعده ها و مژده ها همراه بود
ولی از روزی که گل خطمی از دستم افتاد
من از عشق دور شدم
از هر نوایی که زمزمه عشق داشت
حالا بیشتر از همه گیاهان شگفت انگیز با آن سایه های روان
که به دنیای عجیب حشرات پیچیده اند
با آن سکوت مخوفشان
تنها همین سین جیم کننده گان توجه مرا جلب می کنند
حتی بیشتر از داستانهای من در آوردی پلیسی که تعریف می کنم
'94-'95
بگو که این می تواند فنا هم باشد
اما من ترجیح می دهم حوالی یک باجه تلفن
گل خطمی بدست قدم بزنم
برای چشمها شان که هی از راز این گل سئوال می کنند
داستان های پلیسی تعریف می کنم
می گویم ..
در اتاقی سرد و یخ زده
مرده ای دراز کش و ول
بر زخم شقیقه اش گل خطمی نهاده اند ...
انگار مهر رسوایی باشد که برق می زند از فلاش ها و زیر نور مرده ی لامپ 75 واتی
کاراگاه حدس می زند که قاتل باید مادام سوسوتریس *باشد
شاید هم کار یک پری از دیار وداها
اگر از من بپرسید
می گویم به کف دست مقتول نگاه کنید
اگر در کف دستش لکه خونی دیدید
مقتول خود تموچین است
وگرنه دیگر خدا می داند
یک معما
شاید هم برای همیشه معما
لاینحل و هزار تو .
در چشم سین جیم کننده گان زهرخندی بی رحمانه و تاریکی هست
انگار داستان مرا باور نکرده اند
ژتونی که در دستم بود آرام مذاب می شود
لکه خونی در کف دستم !
و گل خطمی از دستم آهسته به زمین می افتد
می افتد که عجوزه ای یکباره حاضر می شود که خم می شود تا گل خطمی را بردارد به دستم ...
وای در دستم تبدیل می شود به کاسه آبی
عجوزه فالم را می بيند
و می گوید :
" په پیادی
همان پری وداها
زمانی عاشق تو بود
و تو ملوان فینیقی
به هیئت مذاب
می گفتند دستان دختری شبیه عروس های دریایی در روح و افکارت شب و روز شنا می کنند
از این حرف ها و مثل این چیزها
و چه ها که نمی گفتند
ولی تو او را شبی در صخره ها گم کردی
**از این رو اسمش را گذاشتی بانوی صخره ها !
...
حکمت که داده شد
آنها آنجا در سواحل آتن به انتظارت نشستند
کشتی دولوس تو را خواهد آورد که اعدام شوی
آب در کاسه را هم زدم
و فوج فوج آدم دیدم که دایره وار می گشتند ***
سربندهاشان را پای درخت طوبا انداخته بودند
خرقه هاشان را که وارونه به تن کرده بودند
باد افراشته بودش
چون بادبانی از باد به ساحل نزدیک می شدند
آب توی کاسه را هم زدم
در خونش رعد و برق می جهید
شوکران داشت دیوانه می شد
روحت را با باد دهانم آرام راندم سوی بی کران ها
نور روانی بودی انگار تابیده از روزنه ای
در آن فضای خالی به حرکت آمدی
ولی انگار ... آه ناپدید شدی .
فوت کردم فوت کردم
در آب ستارهای دور را دیدم
ستاره های دور و تاریک در آب !
در کف دستم گل خطمی می رویید
گل خطمی و لخته های خون بر اندامش
در برگ هایش
دست بردم در آّب و گل خطمی را خفه کردم !
باید در ستاره های دور می یافتمش
باید در ظلمات می جستمش
آن روح پریشان و بی چاره را !
به راه افتادم
به راه
آب در کاسه قطب نمایم شد
****راهروی از رسیدن والاترست
از من بپرسید
این فنای تیره دوگانگی می زاید همواره
چیزی که می خواستم بگویم
بعد از آن همه سرگذشت
و سفرهای خمار باز هم هراسم شد تا به پیشوازت بیایم
اینک اما می خواهم همه دانسته هایم را فراموش کنم
به چیزهای خیلی ساده و معمولی
مثلا به آن لکه سرگشته که روی بارانی ات نشسته است
یا به سبیلهای زبرت که از توتون زرد می زند
تنها برای اینکه مال تو اند دل بدهم"
این فنایت واقعی ست
با اینکه اغلب با وعده ها و مژده ها همراه بود
ولی از روزی که گل خطمی از دستم افتاد
من از عشق دور شدم
از هر نوایی که زمزمه عشق داشت
حالا بیشتر از همه گیاهان شگفت انگیز با آن سایه های روان
که به دنیای عجیب حشرات پیچیده اند
با آن سکوت مخوفشان
تنها همین سین جیم کننده گان توجه مرا جلب می کنند
حتی بیشتر از داستانهای من در آوردی پلیسی که تعریف می کنم
'94-'95
زير نوشت ها :
* سوسوتريس : شخصيتي در شعر تي . اس . اليوت که در شعر سرزمين هرز آمده است .
** بانوي صخره ها ، از سرزمين هرز گرفته شده است
*** اين سطر از سرزمين هرز گرفته شده است . نگ. ک :
I see crowds of people, walking round in a ring.
T. S. Eliot -"wast land"
**** اين سطر هم گفته ي دي . اچ لارنس است در کتاب ققنوس
D. H. Lawrence - Phonix

0 Comments:
Post a Comment
<< Home