ADABIYATİ TÜRKIYE: Gonca Özmen

Saturday, March 17, 2007

Gonca Özmen



قونجا اؤزمن

فارسی : هاشم خسروشاهی



لکه

1


دشت راز خود را با من گفت
تو را در پهنای بی انتهائی یافتم
در لحظه‌ای که برگ افتاد و خاموش ماند انجیر

یک برم همیشه سوخته بود
تو را همانجا نشاندمت

بگیر آن آب‌ها را آن رایحه‌ها را هم
نزدیک شد آنچه که در دور دست‌ها بود
بی شک زنی درون تو نهری ریخت

تو بمان در آن سرِ لمس کردن‌ها
در بر بگیر آن خیال منی که هرگز نبود

- حالا که برگ می‌چیند
بادی که از سوی من و تو می‌وزد

2

فکر می‌کردم همه چیز با تو سکوت می‌کند
زمان راز خود را با پرده‌ها می‌گوید
کوره راهی در تنم هر لحظه دورتر

من آن کلام ناتمام بودم‌
آن پاره تخته‌ی منتظر

گمان می‌کردم آسمان با تو کوتاه‌تر می‌شود
سنجابی می‌جهد از بازوهای تو

به لکه‌ای می‌برد مرا
چنین می‌دانستم

تو آن آب‌های خستگی ناپذیر بودی
آواهای زنده

من بی وقفه در تو پُر می‌شدم

3

تو آغازیدی که بگذرد همه چیز
درون من شمعدانی‌ها به گل بنشیند، دریا پَس بِرود

من نیز رویائی داشته باشم رویائی هسته دار
نهرها جاری شوند از پهنه تنم، انجیرهای وحشی

زیرا که صبحدم لب‌های پر از دلشوره دارد
خلوت‌هاست آه! تاریکی‌ها

خاموش بمانیم اگر که ایستاده‌است زمان
نداند هرگز برگشتن‌ها را نوری که از چشمان تو می‌تابد

کسالت تن حرفی شود بریزد بیرون
صورتم دیگر پیر نشود درون عکس‌ها

تو شروع شدی که بگذرد همه چیز
گفت ساکت مورچه زمان بگذرد.






Labels:

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home