Nilay Özer
نیلای اوزر
فارسی: هاشم خسرو شاهی

راستش من از تو اشاره ای ندیدم در راه خاکی نورانی سه شلیک و فراوان مرده
وقتی به باران سهوی شدم باورم شد و به شدتش که چشم گشودم نیافتم یک سرخ
و همچون که پا گذاشتم در آن ساحل برای باد معکوس کهنه دریائی که عقلم را جابجا کرد چه بسیار تعادل گلها
چه بسیار پوست و استخوان که در گوژِ پشتِ شبانه ام شل میشد به روزهای مرئی وصله زدم
راستش آنجا من همینطوری به تو ایمان آوردم در مقابل انبوه مردمان که سر میرسیدند به کهنسالی هر شادی
هر چه گفتم نمیتوانم برقصم به شولائی که با کف زدنها و سرنیزه ها باز میشود درون دریاچه خون آسمان شهر تاریک
و قطارهای کهنه کشتیهای خمار در آغاز صبح آهن و دود که ناگهان همه به هم فا* میدهند
کوک نبودم وقتی رسیدم به جائی که نامم را خواندی ای مرگ ندانستم الهام کدام پریان بینوائی
این روزی است نشتر خورده ست یعنی همینطوری زخمدیده تاب میخورد بالای سرمان راه دراز است آب میخواهید؟
شاید نمی باید معاشقه کنید در فاصله هواخوری نیمه راه احتمال زمانهای ناممکن تسکین از هیچ بهتر است
چقدر حواسم پرت است یک ثانیه پیش از نهایتی که می نگرم در چشم گاومیشی که هی نزدیکتر میشود
خانههای رنگ باخته بود با گلهای شمعدانی ترانهای خواست راننده برای شاگرد سر لماندم به ناقوسهای مه
راستش از توست که تاب میآوردم به عشق جنگل گوزنی دشوار خو گرفته حتی مومنانه
پاپیاده رفتنش هم دشوار است به سوت آبیرنگی که از آنِ من بود با یونجههای تلخ آراماندن خلاء صدایم دشوار
هنوز سرش در گوشهایم و دُمش از دهانم بیرون نرمیده نَفَس بزنم چشمم به جای خویش میچرخد
این گلی نشتر خورده است دست مزن به فریادم اینجاست آب زیبای رفتنها اینجا چندان خوش نبودم
راستش بیکرانگی را به تو دادم آن فراخواندن عظیم انتظار نمیرود از خشم گاومیش دوچرخه
ولی آنچه همه سرپا منتظرند این نیست حالا نه نمیشود حالا درشتی دیوانهوار زیتونها
مرا وقتی رازهایم را میان کف زدنها و سرنیزهها زمزمه می کردم یافتی و با زمرّد درخشان درون سینهام وقتی شکافت
راستش من خودم را نیز آنجا میان صخرههائی که موجها میکوبیدند و میساختند یافتم و بر نداشتم
* فا. چهارمینگام در موسیقی.
Labels: Nilay Özer

0 Comments:
Post a Comment
<< Home