Küçük İskender
شعر : کوچوک اسکندر/ برگردان: ياشار احد صارمی

ديگر دلی ندارم برای تو بگريم وقتی که میخواهم.
به تو که میانديشم ديگر دلی ندارم
شرحِ تو به اين و آن که میکنم نمیطپد اين دل
دلم نمیطپد تو را که در خوابهايم میبينم
بفرما، همانطور که دلت میخواست بی دلِ بی دل شدم
گفتم اسباب بازیاش باشد دادم دست پسرکی
پرتش کردم طرف سگ کوچه گفتم شکمش را سير کند دهن بسته خدا.
مثل تکه سفالی انداختمش به آب
منتظر ماندم که غرق شود
صبر کردم غرق شود مثل کشتی غرق شده که چه تلخ زار می زند فرو که میافتد!
ديگر دلی ندارم همانطور که میخواستی
به عکسهای قديمی که نگاه میکنم ديگر دلی در سينه ندارم
هوای تو که به سرم میافتد مرا ديگر دلی نيست
نيست!...
بگو گل من
بگو گل من! بگو که : چنان روزی خواهم آمد که استانبول پریشان خواهد بود، موهایم پریشان ، همه شان؛ ویران و پریشان !
غصه نخور گل من ! دوباره جان خواهیم گرفت، در کنار هم ، قد بلند خواهیم کرد، راه خواهیم رفت با کفش های فولادی بگو گل من خاک زندگی را سوراخ سوراخ خواهیم کرد!
بگو گل من ! بگو که : امید تمام شده است ، عشق تمام شده است ، اعتماد تمام شده است !
به من اعتماد کن گل من !
تمام نشدن را به تو یاد خواهد داد ، مزه اش را برایت خواهد چشاند صورت من که از حقیقت – از حسرت صورت عوض کرده است !
منتظر باش ! خواهی دید گل من !
دردها و عصیان هایمان آرام آرام عادت خواهند کرد به اهانت ها و خاین ها و له شدن ها!
خواهی خندید - از خوشحالی گریه خواهی کرد گل من که من آن زمان را می بینم که می رسد!
شاعری و عاشق تو بودن به من خواهد امد !
نگاه کن ! شعرهایی که هست ؛ نامه هایی که هست ، بچه ها و کوچه ها و گربه ها را !
باور کن مرا گل من، تنها چیزی که نیست خود مرگ است ! برای ما مرگ نیست
او فقط برای کسانی وجود دارد که ایمان دارند
از کتاب های سیاه جلد حذف خواهد شد...
خواهی دید گل من ! منتظر باش ! خواهی دید!
دیگر هیچ انسانی ، هیچ دعوایی و هیچ کدام از ما ، تنها و بی برات نخواهد ماند !
يک پرنده ی دريايی را تو گرياندی !
آخر پرنده ي دريايي را تو گرياندي
آن پسر یقینا خودكشی می كند
و چه بد دشنام مي دهد شب به ايمان من
برگي از شاخه جدا به آب مي افتد
آب زخمي مي شود آب آبشار خون ريزي مي كند
چه بی تن لرزيدم من
انگار كه پيانيستی افتاده باشد آه انگار کمرش
بسان حقيقت هايي كه از راههاي جداگانه همديگر را قطع مي كنند
صورت من به صورت تو خورد
چه صورتي كه انگار دستي آن را نوشته است
در پيشاني من صورت تو بسان آينه ايست
صورت تو با حزني بلند ، سرنوشت من
دروغ عمري تمام نشده هستي
باقي مانده از عهد كودكي
تو تعبير كابوس هاي مني
لبهايت از گوشت و شهوت پر
با لبهايت من خودكشي خواهم کرد
تو ! واپسين كتاب نازل شده بر من
واپسين بينواي به خواب رفته
واپسين پيامبر عاجز
يك پرنده ي دريايي را گرياندي آخر
آن پسر حتما خودكشي خواهد كرد !
آخر پرنده ي دريايي را تو گرياندي
آن پسر یقینا خودكشی می كند
و چه بد دشنام مي دهد شب به ايمان من
برگي از شاخه جدا به آب مي افتد
آب زخمي مي شود آب آبشار خون ريزي مي كند
چه بی تن لرزيدم من
انگار كه پيانيستی افتاده باشد آه انگار کمرش
بسان حقيقت هايي كه از راههاي جداگانه همديگر را قطع مي كنند
صورت من به صورت تو خورد
چه صورتي كه انگار دستي آن را نوشته است
در پيشاني من صورت تو بسان آينه ايست
صورت تو با حزني بلند ، سرنوشت من
دروغ عمري تمام نشده هستي
باقي مانده از عهد كودكي
تو تعبير كابوس هاي مني
لبهايت از گوشت و شهوت پر
با لبهايت من خودكشي خواهم کرد
تو ! واپسين كتاب نازل شده بر من
واپسين بينواي به خواب رفته
واپسين پيامبر عاجز
يك پرنده ي دريايي را گرياندي آخر
آن پسر حتما خودكشي خواهد كرد !
Labels: Küçük İskender
