ADABIYATİ TÜRKIYE: March 2007

Friday, March 30, 2007

Emel Güz



ادبیات امروز ترکیه - اَمل گؤز

ترکی: هاشم خسروشاهی







آنها که پراکنده شدند

حالا دیوارها حرف می زنند

به تو نگاه می کنم بگذر ترس کاغذیم را

می خندم و می گذرم نگاه کن به آنان که رنج می برند

زندگی در درونم بدون خطر بدون خطا

آنان که در خواب می میرند میدانند

زندگی در بیرون ناتمامی صداها

ظهور پنهان که یافتم به تصویر

درختانی بودند گم کرده بودند باغشان را

وقتی دیدند آنکه را می گذشت

خندیدم و گذشتم به آنان که رنج می برند نگاه کن

از دیواری که باورش داشتم تنها شگفت غریبی بجا ماند

مرگ روزها افزونتر می شود باید به فکر فردا باشم

بدنبال خود کشاندم تنم را به تماشای بامداد ایستادم

زندگی در درون من چه بی تجربه چه بی دروغ

آنان که در خواب می میرند میدانند

نگاهی دارم طراح عشق

تو نداری وقتی که این شعر را می خوانی؟

بوی سیب نمانده روی دیواری که دست می سایی؟

از آن چیزهائی که می خواهم فراموشم شود اکنون

چه می ماند در یاد تو وقتی که این شعر تمام می شود؟




Labels:

Friday, March 23, 2007

Çiğdem Sezer





چیده م سه زر

فارسی : هاشم خسرو شاهی






زندگی (نـ)کردن

چیزهای پیش پا افتاده اتفاق می‌افتد،همه جای دنیا.
درختی خمیازه می‌کشد
خاک در قوس و کش‌‌ . روز
رخنه می‌کند به خانه‌هامان

ظرف‌ها خرت و پرت‌ها نفتالین
لباس، گنجه تو انگار نه انگار

خمیازه‌ی درخت چیز فوق العاده ایست
از دهانش که به شهوت باز شده دیده میشود دنیا
با قوس و کش خاک، از شانه های روز ستاره می‌ریزد

عشقبازی آستانه با درب فوق العاده است
چرخش کلید ناله‌ی قفل
پنجره می‌داند پنجره است، از آنجا
نگاه کنی چشمان دنیا پیداست
این کشتی چی‌ ... بادبانش سفید، نه پرچمی نه کشوری

(اینجا دریا که نیست کشتی راه بپیماید
برای کشتی یک دریا... یک رؤیا باید)

« من به این درد خنده درمان....»

گفتم، عشق
گفت؛ دروغ
گفتم، کیست که رفت، چه بود ماند
انگار بیدار شدی یک صبح، پرندگان
پرواز می کنند از شیروانی جهان

زندگی کوبید بر کرانه‌ها
تو پا نکوبیدی
آنهمه جنگ آنهمه مرگ آنهمه کینه
تو انگار نه انگار!





Labels:

Saturday, March 17, 2007

Gonca Özmen



قونجا اؤزمن

فارسی : هاشم خسروشاهی



لکه

1


دشت راز خود را با من گفت
تو را در پهنای بی انتهائی یافتم
در لحظه‌ای که برگ افتاد و خاموش ماند انجیر

یک برم همیشه سوخته بود
تو را همانجا نشاندمت

بگیر آن آب‌ها را آن رایحه‌ها را هم
نزدیک شد آنچه که در دور دست‌ها بود
بی شک زنی درون تو نهری ریخت

تو بمان در آن سرِ لمس کردن‌ها
در بر بگیر آن خیال منی که هرگز نبود

- حالا که برگ می‌چیند
بادی که از سوی من و تو می‌وزد

2

فکر می‌کردم همه چیز با تو سکوت می‌کند
زمان راز خود را با پرده‌ها می‌گوید
کوره راهی در تنم هر لحظه دورتر

من آن کلام ناتمام بودم‌
آن پاره تخته‌ی منتظر

گمان می‌کردم آسمان با تو کوتاه‌تر می‌شود
سنجابی می‌جهد از بازوهای تو

به لکه‌ای می‌برد مرا
چنین می‌دانستم

تو آن آب‌های خستگی ناپذیر بودی
آواهای زنده

من بی وقفه در تو پُر می‌شدم

3

تو آغازیدی که بگذرد همه چیز
درون من شمعدانی‌ها به گل بنشیند، دریا پَس بِرود

من نیز رویائی داشته باشم رویائی هسته دار
نهرها جاری شوند از پهنه تنم، انجیرهای وحشی

زیرا که صبحدم لب‌های پر از دلشوره دارد
خلوت‌هاست آه! تاریکی‌ها

خاموش بمانیم اگر که ایستاده‌است زمان
نداند هرگز برگشتن‌ها را نوری که از چشمان تو می‌تابد

کسالت تن حرفی شود بریزد بیرون
صورتم دیگر پیر نشود درون عکس‌ها

تو شروع شدی که بگذرد همه چیز
گفت ساکت مورچه زمان بگذرد.






Labels:

Tuesday, March 13, 2007

Nilay Özer









نیلای اوزر



فارسی: هاشم خسرو شاهی








راستش من از تو اشاره ای ندیدم در راه خاکی نورانی سه شلیک و فراوان مرده
وقتی به باران سهوی شدم باورم شد و به شدتش که چشم گشودم نیافتم یک سرخ
و همچون که پا گذاشتم در آن ساحل برای باد معکوس کهنه دریائی که عقلم را جابجا کرد چه بسیار تعادل گلها
چه بسیار پوست و استخوان که در گوژِ پشتِ شبانه ام شل میشد به روزهای مرئی وصله زدم

راستش آنجا من همینطوری به تو ایمان آوردم در مقابل انبوه مردمان که سر میرسیدند به کهنسالی هر شادی
هر چه گفتم نمیتوانم برقصم به شولائی که با کف زدنها و سرنیزه ها باز میشود درون دریاچه خون آسمان شهر تاریک
و قطارهای کهنه کشتی‌های خمار در آغاز صبح آهن و دود که ناگهان همه به هم فا* میدهند
کوک نبودم وقتی رسیدم به جائی که نامم را خواندی ای مرگ ندانستم الهام کدام پریان بینوائی

این روزی است نشتر خورده ست یعنی همینطوری زخمدیده تاب میخورد بالای سرمان راه دراز است آب میخواهید؟
شاید نمی باید معاشقه کنید در فاصله هواخوری نیمه راه احتمال زمانهای ناممکن تسکین از هیچ بهتر است
چقدر حواسم پرت است یک ثانیه پیش از نهایتی که می نگرم در چشم گاومیشی که هی نزدیکتر میشود
خانه‌های رنگ باخته بود با گل‌های شمعدانی ترانه‌ای خواست راننده برای شاگرد سر لماندم به ناقوس‌های مه

راستش از توست که تاب میآوردم به عشق جنگل گوزنی دشوار خو گرفته حتی مومنانه
پاپیاده رفتنش هم دشوار است به سوت آبی‌رنگی که از آنِ من بود با یونجه‌های تلخ آراماندن خلاء صدایم دشوار
هنوز سرش در گوش‌هایم و دُمش از دهانم بیرون نرمیده نَفَس بزنم چشمم به جای خویش می‌چرخد
این گلی نشتر خورده است دست مزن به فریادم اینجاست آب زیبای رفتنها اینجا چندان خوش نبودم

راستش بیکرانگی را به تو دادم آن فراخواندن عظیم انتظار نمی‌رود از خشم گاومیش دوچرخه
ولی آنچه همه سرپا منتظرند این نیست حالا نه نمیشود حالا درشتی دیوانه‌وار زیتون‌ها
مرا وقتی رازهایم را میان کف زدن‌ها و سرنیزه‌ها زمزمه می کردم یافتی و با زمرّد درخشان درون سینه‌ام وقتی شکافت
راستش من خودم را نیز آنجا میان صخره‌هائی که موجها می‌کوبیدند و می‌ساختند یافتم و بر نداشتم


* فا. چهارمین‌گام در موسیقی.



Labels:

Thursday, March 08, 2007

Özlem Sezer






اؤزلم سه زر

فارسی: هاشم‌خسرو شاهی


یادداشت

نزدیکترین دوستی را ترک کردم
چونکه مؤسسه بود
حالا آزادم با کوچندگی روح
با بی پروائی شاخه های بی ریشه
و شب که می شود به همان اندازه تنهایم
دنباله اش را میدانستم، به هیچ شوهری بله نگفتم
ولی پستان هایم بدون شیر ماند
با خطوط کف دستم نتوانستم نوازش کنم
کودکی را که پیشانیش عرق کرده بود
و گاهی امنیت را، عرق دو نفره بالش را
یعنی که ازدواجی که اجاقش مدام روشن است
نه با احترام بلکه با خیال و شکست خواستم
حالا روحم محکوم به یافتن است
کلماتی را که در گوشه وعمق قایم باشک
نه جائی که سرگرم بکند بقدر کافی
نه می توانم حرف نزنم با خودم
و با عشقم چنان دور افتادیم
که دیگر هرگز جمله ای نخواهیم شد
حالا تالان میشود تنش بدست راهزنان
و روحش چنان شگفت زده که بر او حکمران نیست
بدنش بلکه رحمی که او را دوباره می زاید
شاید هم پدری رئوف و بخشنده
اما دیری است که گذشته اش را نمی شناسد
یعنی که نوری ندارم تا بیفشانم به جام شراب
تنی که یاری نمانده براش و نه نوازشی
سنم مدام به باسنم اضافه میشود
شکمم مدام تهی است، همچون بوسه ای سرد
تا فرار نکنند از میان زمانی حرفها
دکتر می خواهد که سیم رد کند از لای دندانهای قفل شده ام
فایده ندارد دیگر دور زدنها در آسیابم؛ بگو
سیم تلگراف، می تواند مرا به او ببرد؟

اگر بپرسی کجا زندگی می کنم
می گویم در خانه؛ یعنی چیزی شبیه خواب


Labels: