EDIP CANSEVER

ادیب جان سِوَه ر
فارسی : یاشار .ا. صارمی
__________________________
از روزها
ها ، ها بله ، بله
راستش درست نمی دانم
گیج
ویج
این طوری می گذرانم
می گذرم گیج و در این ویجی شهری
دیواری، تو ، در اندامت ویژه گی های پاییز
دوست و آشنا همه گی آنجا جمعشان جمع .م
شهری؟ چهره ای ؟ هزار هزار چهره ای ؟ شهری؟م
سفید؟ خیلی چه سفید!؟ آن قدر زیاد سفید ؟م
این ها را از خودم مثل یک نشانی می پرسم
من
مردی خوشبخت
عقب مانده ای از آینده
برای حزنم، قلبم، سرماهایم.م
از آینده در ترس در پروا منم خوشبختی که بر می گردد ترسو
به این صدای کوچک جهان گوش بده
نگاه کن به دستهای من که گرفته اند
شاخه ای ، پارچه ای، دریایی را
ندانستنی معشوقیتی چنین
که از نعناها ، از عطرها، از زیزفون ها آمده . م
یعنی
از دور هم نمی توانی چهره اش را بشناسی
چهره ای که اسمش اسمِ محبوبترین شاعرت است.م
حتی می پرسی
می خندی، بخند! چرا که نه
گریه ؟ پس گریه کن
این طوریا گاهی که خواهی خندید گاهی زاری
قاچی از بِهِ پوست کنده به چشم هایم می آید
حیِن صورتی شدن در آب جوشیده .م
حرفم ، حس ام ، ترانه ام
در همین غم ها همه ی چهره ها یکی می شوند
هی یادت باشد بودنش مهم است
در نگاه دیگر تو آسمان ها هم هست ، خیلی راست
دسته ی پرنده ها، خیلی کج
دنیای آدم هایی هم که چشمی به تو دارند و چشمی به ساق پاهایت
دنیایی شبیه همین ساحل ها زیرِ مشت و لگد های خجول آبها
یا این برگ ها که آرام و آهسته می سوزند
می فهمی؟م
حتما می فهمی
دست خودت نیست
ناکامی هنوز در قرار و مدار.م
چی ؟ از آبی می پرسیدی. از آبیِ چشمهایم که می ریخت روی صورتم آبی ؟ م
آبی رنگ نیست سرشتی ست در من
و ناکامی من
و شاید ناکامی همه ی کسان
برای زمانی در زبان زد خواهد بود
زبان زد
اندیشیدن به غروب جز اندیشیدن به غروب مگر می تواند چیزی دیگری هم باشد؟ م
خوشحالی که شرمسارانه از آینده برمی گردم
شما چه؟ م
ای دمدمای غروب هایی که بی نوبت بی وقت از راه سر می رسید.م
Labels: EDIP CANSEVER
