ADABIYATİ TÜRKIYE: July 2006

Wednesday, July 26, 2006

YUSUF HAYALOĞLU


یوسف حایال‌اوغلو

فارسی: ياشار احد صارمی


چه کنی که !

گاهی تلخی سکوت ، گاهی هم باران
محبوب من اگر نخندد ، همه چیز از یاد می‌رود
چه ساکتیم امشب
از حسرت می سوزیم
چه کنی که ...

روزی هر چه از این عشق غمگین بماند
تنها همین حزنش می‌ماند..
تو هم فهمیدی که خیلی تک و تنهاییم...
قرار و رسیدن به همدیگر ممنوع ،
رسیدن به همدیگر دور و دیر ...
مثل پیاله‌های پس افتاده شراب سرمان گیج می‌رود
چه کنی که ...

آه خوشگل من،
باران صدای درد کشیده‌ای دارد؛
وقتی که به گونه‌هایت می خورد این را می‌فهمی.
و یک حرف خداحافظی ، روی موهای سرت،
در بوسه لرزانت که می بوسی؛
برای جامد کردن این لحظه نفس کم می‌آوری.
مثل صحنه فیلمی
جدایی جاری‌ می‌شود و ...
چه کنی که ...

ما که در هیج رُمانی به زندگی خودمان نرسیدیم.
همه ترانه‌ها ، ما را بد فهمیده بود.
و همه چیستان‌ها نیمه تمام مانده بود.
پشت و شانه‌هایمان همیشه در کوچه‌های تنها از سرما لرزیده بود.
حتی ماهی‌هایی را که گرفته بودیم دوباره به دریا بخشیدیم.
من و تو در باره زندگی هیچ اشتباهی نکرده بودیم...
چه کنی که ...

پایان این گونه، سزاوار ما نبود،
نه نبود ..
حقش نبود که عمر ما این طوری ویران شود.

گاهی از درد کشیدیم گاهی از باران
آخ ، هیچ نخندیدیم،
عشق‌مان هیچوقت گل نداد...
من و تو را فقط شب‌ها به آغوش کشید،
می دانی ،
در راهی که به صبح نمی‌رسد قدم می زنیم ...

یک روز ، در آخر این قصه
یکدفعه اگر بگویم : خداحافظ عزیزم
فراموش می‌کنی
مجبورا فراموش می‌کنی ..
ستاره‌ها خاموش‌ می‌شوند ، این عشق هم تمام می‌شود!
بعضی وقتها که به یادش می‌افتیم، بی صدا گریه می‌کنیم.
چه کنی که ...

آّه کوچولوی من ، آه
اشک چه مزه گسی دارد
وقتی که روی لبهایت جاری می شود می‌فهمی .
در گورستان عشق‌های دیوانه درونت
وقتی که جدایی بالاتر از مرگ نوشته می شود،
صدایت به گوش کسی که می رود نمی‌رسد ...
مثل یک دلهره
درونم پر می‌شود از پشیمانی‌ها ،
چه کنی که ...

راستش ما هیچ وقت سر موقع به سینما نرفتیم
همه کشتی ها پیش از من و تو رفته بودند،
و همه بلیط‌ها قبل از اینکه ما برسیم فروخته شده بودند.
روزهایمان را بیهوده در سگدویی‌ها خسته کردیم.
حتی در کشتی نوح برای من و تو جایی نبود.
و در هیچ کدام از دفترهای خوشبختی اسم‌هامان نوشته نشده بود.
چه کنی که ...

ما نمی‌توانستیم این سودا را ادامه بدهیم
باور کن، نمی‌توانستیم
دلمان برای این هیجان حال مناسبی نداشت.

برای من و تو همیشه دردها ، همیشه باران ...
حتی اگر نتوانی از یاد ببری
از یاد برده باید رفتار کنی دل من
و در کاغذهای مچاله مچاله کرده دورانداخته من
شبیه شعری که هرگز تمامش نتواستم بنویسم
خواهی ماند ...



بعضی از شعرهای این شاعر که توسط احمد کایا خوانده‌ شده:

Biz Uc Kisiydik

Bir Anka Kusu

Dokunma Yanarsin

Thursday, July 06, 2006

Necati Cumali - 1921-2001

نجاتی جومالی

فارسی: ياشار احد صارمی

برهنه

پستان‌هايت پربار
لب‌هايت خيس از عشق
چشمه‌ای رانده شده از بهشت
در بسترم لخت و برهنه
هر شب به جوش و جاری شو
طرف‌های ويرانه‌ام را با خود ببر
نااميدی‌هايم را بشور
مرا با فردا تاق بزن

به جاهايی که در من آمدی سبز و تازه
جاهايی که از من رفتی خشک و خراب


صبح بخير

صبح بخير مرغ‌ها، خروس‌ها
بلاخره از زندگی راضی هستم
وقتی که کله صبح از خواب بيدار می‌شوم
شما هستيد؛
در طول روز، کار و بار، دوستانم
وقت شب،ستاره‌ها هستند، زنم هست،
صبح به خير مرغ‌ها ، خروس‌ها.


عشق گذران

عشق می‌گذرد
بسان گذر اين ابر
ای در آبی های مايوس
جای هميشه خالی آن ابر !

رد پاهاشان در برف

درست تا جايی که کشته‌شدند و افتادند
رد پاهاشان در برف ديده می‌شود
صورت‌هاشان آن قدر نا‌اشنا
و جسدهاشان مانده جايی که مرده‌اند

برای آنها ديگر خاطره‌ای نيست
زمان ايستاده‌ است
ديگر ستاره‌ها و اين شب
برای آنها نيست
اين خورشيدی که می‌آيد برای آنها نيست
ديگر برای آنها نيست
معشوقهاشان
در شهرهای دور

همه‌ يکجا تمام شدند
گرسنگی،تشنگی و کينه
نه بقچه نان
نه تفنگ
بی‌نياز از لباس و کلاهی که می‌افتد
آنها ديگر سردشان نمی‌شود

حتی خوشگل‌ترين آتش اجاق‌ها
دست‌هاشان را گرم نمی‌کند
حتی اسمشان را نزديکترين دوست هم
به زبان بياورد، نمی‌شنوند
دوست، دشمن، کُرد، به جا نمی‌آورند
چه بر سرشان آمده، نخواهند فهميد
ديگر هيچ قطاری ، هيچ کشتی‌يی
آنها را دوباره بر نمی‌گرداند.